الوعده وفا
خیلی وقت بود می خواستم یه پست راجع به بزرگترا بنویسم ( فقط به افتخار ابی جون )
دنیا دنیای غریبیه همه چیز یه چرخه است مدام تکرار و تکرار

بچه ها به دنیا میان بزرگ میشن ازدواج میکنن خودشون بچه دار میشن
اون بچه های قدیمی خودشون کم کم سنشون بالا میره
این وسطم انگار با بچه ها مشکلاتم بزرگ میشه هرچی بزرگتر مشکلات بیشتر آدما پیر که میشن هم غم خودشون هست هم غم بچه هاشون این موضوع کلیه ها همه این مسایل رو دارن همه نگران بچه هاشونن و همه بچه چا به واسطه همون بزرگ شدن مشکلات خودشون رو دارن که هم خودشون باهاش سهیمن هم پدر مادراشون
ادما میان زندگی میکنن به هم دل میبندن همسرشون رو بچه هاشون رو دوست دارن بعد با همون خوشی با هم زندگی میکنن بعد امکان داره از دست بدن همدیگرو (موضوع فقط مرگ نیستا) میرن یه شهرستان دیگه میرن کشور دیگه و یا حتی تو شهر خودشونن اما کمتر وقت میکنن همدیگرو ببینن
بچه ها به واسطه بزرگ شدنشون به پدر مادرشون مدیونن همینطور پدر مادرا خودشون به پدر مادراشون و الی آخر
خوب حالا یکی بگه دلیل اینطور زندگی کردن چیه؟
ترس آدم از دست دادن همدیگه خیلی شدیده انقدر شدیده که ما به خودمون اجازه میدیم که واسه همدیگه تعیین و تکلیف کنیم مادرا پدرا واسه بچه هاشون زنا به شوهراشون مردا به زناشون خلاصه هرکی به هرکی علاقه منده دوست داره که به یه شکلی اون رو حفظ کنه و از دستش نده
این ترس انقدر زیاده که تقریبا در اکثر موارد ما از اون لحظات خوشی که باید با هم باشیم و لذت ببریم به ترس آینده که معلوم نیست کی اتفاق بیفته و حتما هم اتفاق میفته (بر طبق اون نظریه چرخه هممون میایم و میریم) او لحظه ها رو از دست میدیم
خلاصه کنم ادما اشتباه زیاد میکنن تو زندگیشون اما چطوری با اون اشتباه یک فرد باهاش باشیو کنارش باشیو حس خوبی بهش بدی حرفه!!!
یه مثال بزنم؟ مثلا یه مادر میدونه که بچه کوچیکش اگه بدو میخوره زمین اگه به ترسش غلبه نکنه و نگذاره که بچش بدوه هیچ وقت بچش دویدن رو یاد نمیگیره البته این با بی خیال فرق میکنه ها همون مادر باید به بچش میدون بده و اگه زمین خورد بهش کمک کنه اما تو کارش دخالت نکنه و بگذاره که تجربه کنه و احساس خوبی از تجربه کردنش داشته باشه
حالا 2 تا سناریو این وسط هست سناریو مادر نگران ![]()
![]()
بچه ندو میخوری زمین بشین بهت میگم عزیز دلم قربونت برم ندو زخمی میشی چند سال بعد ....... مادر جون پاشو یکم ورزش کن یکم تحرک داشته باش اما بچه دیگه این کارو نمیکنه چون از بچهگی ترس زخمی شدن و افتادن داره
سناریو 2 مادر شیردل![]()
افرین نینی بدو بدو کن افرین نترس بدو بچه زمین میخوره اشکال نداره مادر زخمش خوب میشه چند سال بعد ...... بچه شده یه ادمی که ریسک پذیره و از اشتباهاتش درس میگیره و خودش قدرت تحمل مشکلات داره
من به نظر خودم ادما با مشکلاتشون با اشتباهاتشون دوست داشتنین به نظر شما میشه یه ادم رو با اشتباهاتش هرچقدر بزرگ دوست داشت؟
یه خبر مسرت بخش برای کسایی که دران میرن کبک کانادا

ميريم سراغ خبر
اولا اينكه برنامه مهاجرت سال ۲۰۱۱ کانادا ديروز اول نوامبر اعلام شد. نه تنها كم نشده بلكه در كبك ما شاهد افزايش چشمگير هم هستيم
سال ۲۰۱۰ تعداد پذيرش مهاجر در كمترين حالت 28,400 و بيشترين حالت 29,500
ميتونيد برنامه سال 2010 رو اينجا ببنيد
اما در سال ۲۰۱۱ نه تنها اين رقم كمتر نشده بلكه خيلي بيشترم شده
برنامه سال ۲۰۱۱ تعداد پذيرش مهاجر در كمترين حالت 34,600 و بيشترين حالت 35,900
ميتونيد برنامه سال 2011 رو اينجا ببنيد
خوب حالا اين چه معني ميتونه داشته باشه با توجه به خبر ها كه كانادا از بحران اقتصادي تقريبا داره در مياد و با توجه به صحبت هاي وزير مهاجرت مبني بر نياز كانادا به افزايش تعداد مهاجر و اين برنامه سال ۲۰۱۱ كه اعلام كردن هم ميتونه نويد بخش رسيدگي سريعتر به پرونده ها باشه هم اينكه انشا ا... تو مصاحبه هاشون مته كمتري به خشخاش بگذارن
پس بزن اون دست قشنگرو ![]()
من يه سري دوست پايه ثابت وبلاگ داشتم هميشه ميومدن نظر ميدادن ميزديم تو سر و كله هم
كوشن پس؟![]()
خوب سنگينه چرا اينطوري نيگام ميكني؟
![]()
چند وقته كه دچار كمبود انرژي شدم نميدونم ماله كمبود ويتامينه يا نه ماله كمبود خوابه!!؟
خلاصه كه دچار شدم!!! بعضي اوقات انقدر اين بي حالي بهم فشار مياره كه دلم ميخواد كارمو ول كنم يه كار ديگه بكنم! ![]()
كارم خيلي خوبه سرم خلوته ميتونم فرانسمو بخونم دسترسي به اينترنت دارم و و و يكم حقوقش پايينه كه اونم ميرسونه لب به لب![]()
ميدونم روحي نيست خستگيم چون هركي مياد سر كار انقدر باهاش شوخي ميكنم و ميخنديم كه دلدرد ميگيرم اما بدني حال ندارم حتي يه خودكار رو بلند كنم (خوب سنگينه چرا اينطوري نيگام ميكني؟
)
زندگيم كه يكنواخت شده يادش بخير دانشجو كه بودم انقدر برنامم متنوع بود كه بعضي اوقات از 1 ساعت بعدمم خبر نداشتم
اما الان كار-خونه-خونه-كار بعضي اوقاتم پنجشنبه ها كارخونه-خونه
آدماي ديگرو ميبينم كه چقدر انرژي دارن به خودم شك ميكنم شايد مريض شدم
آخه بقيه خيلي انرژي دارن اين ور ميرن اون ور ميرن كاراي سنگين ميكنن
اما من حال ندارم كتابمو ورق بزنم(خوب سنگينه چرا اينطوري نيگام ميكني؟
)
ياد جوونيها بخير چقدر تو دانشگاه از اين دانشكده به اون دانشكده با بچه ها اين ور اون ور 2 3 ساعت پياده روي در روز
اما الان تا سر خيابون كه ميخوام برم زورم نميرسه پاهامو بلند كنم (خوب سنگينه چرا اينطوري نيگام ميكني؟
)
انگليسي كه ميخوندم قبلا اصلا خسته نميشدم همش واسم تفريح بود هر چيز تازه اي كه ياد ميگرفتم كلي حال ميكردم فيلم ميديم با لذت نگاه ميكردم انگليسي برام يه درس راحت بود اما اين فرانسه رو هي ميخوام حفظ كنم حفظ نميشم (خوب سنگينه چرا اينطوري نيگام ميكني؟
)
اصلا احساس ميكنم كه ديگه گوشم نميشنوه هركي حرف ميزنه من سرم تو كامپيوتره اصلا سرم رو بالا نميارم ببينم طرف چي ميگه كه بخوام جواب بدم تكون دادن سر محاله (خوب سنگينه چرا اينطوري نيگام ميكني؟
)
باطريم دشارژ شده هي بوق ميزنه بعد يهو باطري خالي ميكنه؟ راستي باطري اصل سراغ داريد؟
اين كار تو محوطه طرح و ترافيكم كه شده غوز بالا غوز خوش به حال اونايي كه كارشون تو طرح ترافيك نيست
ساعت 5.5 كه تعطيل ميشم تا برسم خونه جنازم خونست نه من
اونايي كه رفتن كانادا و غر ميزنن كه مثلا اگه اطراف شهر خونه بگيرن به مركز شهر دوره يادشون نمياد كه ما مسير 15 دقيقه اي رو دقيقا 2 3 ساعته ميريم
من صبح ساعت 6 ميام بيرون كه به طرح نخورم ساعت 6:15 دمه شركتم اما بعد ظهر ها ساعت 5.5 ميزنم بيرون 7 يا 7.5 خونم
تازه كليم دود خوردم ترافيكه ديگه !!! (خوب سنگينه چرا اينطوري نيگام ميكني؟
)
بابا مردم دارن زندگي ميكنن اما خوب سخت!!! مردم واقعا چيزي از زندگي نفهميدن نه مذهبياش به هيئتشون ميرسن نه اون يكيا به عشق و حالشون فقط دارن زندگي ميكنن كه مرده نباشن . گوش مسئولين هم كه بدهكار نيست (خوب سنگينه چرا اينطوري نيگام ميكني؟
)
اگه جايي شغلي ديديد كه به درد يه مهندس صنايع يا كامپيوتر ميخوره و تو طرح ترافيك نيست خبرم كنيد حتما!!! شايد حالم بهتر شد!!!![]()

این وبلاگ جاییست برای