بازگشت به روزهای گذشته

سلام به دوستای عزیز

میدونم کلی گله و شکایت کردید که چرا یهو بی خبر از 90/1/21 رفتم و دیگه پستی نذاشتی اما خوب درگیر یه مسائلی بودم که واقعا نمیشد

بگذریم بعدا براتون تعریف میکنم که چه به ماگذشته تو این 5 ماه

اما از این به بعد قول میدم که هر هفته بنویسیم آخه خودمم دلم تنگ شده برای نوشتن

زبان قرمز و داستان سرسبزي کله!!!

بابا پدرم در اومد اخه من که برنامه نویس نیستم

یه برنامه دادن من بنویسم با vb خوب معلومه دیگه من خیلی سخت تر میتونم بنویسم تا یه مهندس برنامه نویس

۱۲ تا حلقه نوشتم

۲۰ تا if 

چشام حلقه حلقه شد اینقدر نوشتم

بیچاره اینایی که تو مایکرو سافت برنامه مینویسن

انقدر هم استرس دادن که اينو ما لازم داريم که جرات نميکنم سرمو بالا بيارم

البته بازي جالبيه و قتي يه تيکه کارو درست انجام ميده يک حالي ميده که نگو

ولي خوب بعضي اوقاتم ميرم تا آخر ميبينم راهي که رفتم گيره فلسفي داره

برنامه نويسي تازه خودم شروع کردم اونم با کتاب

نمي دونم چرا وقتي سره اين مسئله که چطوري ميشه اين مشکل رو حل کرد

دهن من خودش يهويي باز شد گفت من فکر کنم يه راهي بلد باشم

جريان همون زبون سرخ و سر سبزه

البته اينم بگما خودمم کرم داشتم معلومات خودم رو مهک بزنم

اما خوب ديگه مهک زدم بيخيال شين

نميشيييييين؟؟؟؟

مگه دست خودمه!!!!؟؟؟؟ چي ميگيد؟ خوب من کيک شکلاتي خوردم گفتم من يه راهي بلدم

خوب 70% کار ميکنه ديگه 30% اشم ببخشيد

عجبااا

مثل اينکه نميشه کاريش کرد هرچند خودمم کرمم گرفت برم بازم اين سلولهاي خاکستريمو کار بندازم ببينم چي پيش ميياد

جريان کامونيتيمم يادم نرفته ها اما يکم سخت شده اولا که هنوز 5 تا که اول گفتم نشديم

هم اينکه مسير هامون خيلي دوره يکيمون که اصلا کاناداست

خوب بايد يه راهه حلي واسه اينم پيدا کنيم

داستان فرانسه هم اين سري تعطيله شانس آوردين استاد به علت الودگي هوا اين جلسه نيستش

برين عشق و حال کنين!

 

 

الوعده وفا

خیلی وقت بود می خواستم یه پست راجع به بزرگترا بنویسم ( فقط به افتخار ابی جون )

دنیا دنیای غریبیه همه چیز یه چرخه است مدام تکرار و تکرار

بچه ها به دنیا میان بزرگ میشن ازدواج میکنن خودشون بچه دار میشن

اون بچه های قدیمی خودشون کم کم سنشون بالا میره

این وسطم انگار با بچه ها مشکلاتم بزرگ میشه هرچی بزرگتر مشکلات بیشتر آدما پیر که میشن هم غم خودشون هست هم غم بچه هاشون این موضوع کلیه ها همه این مسایل رو دارن همه نگران بچه هاشونن و همه بچه چا به واسطه همون بزرگ شدن مشکلات خودشون رو دارن که هم خودشون باهاش سهیمن هم پدر مادراشون

ادما میان زندگی میکنن به هم دل میبندن همسرشون رو بچه هاشون رو دوست دارن بعد با همون خوشی با هم زندگی میکنن بعد امکان داره از دست بدن همدیگرو (موضوع فقط مرگ نیستا) میرن یه شهرستان دیگه میرن کشور دیگه و یا حتی تو شهر خودشونن اما کمتر وقت میکنن همدیگرو ببینن

بچه ها به واسطه بزرگ شدنشون به پدر مادرشون مدیونن همینطور پدر مادرا خودشون به پدر مادراشون و الی آخر

خوب حالا یکی بگه دلیل اینطور زندگی کردن چیه؟

ترس آدم از دست دادن همدیگه خیلی شدیده انقدر شدیده که ما به خودمون اجازه میدیم که واسه همدیگه تعیین و تکلیف کنیم مادرا پدرا واسه بچه هاشون زنا به شوهراشون مردا به زناشون خلاصه هرکی به هرکی علاقه منده دوست داره که به یه شکلی اون رو حفظ کنه و از دستش نده

این ترس انقدر زیاده که تقریبا در اکثر موارد ما از اون لحظات خوشی که باید با هم باشیم و لذت ببریم به ترس آینده که معلوم نیست کی اتفاق بیفته و حتما هم اتفاق میفته (بر طبق اون نظریه چرخه هممون میایم و میریم) او لحظه ها رو از دست میدیم

خلاصه کنم ادما اشتباه زیاد میکنن تو زندگیشون اما چطوری با اون اشتباه یک فرد باهاش باشیو کنارش باشیو حس خوبی بهش بدی حرفه!!!

یه مثال بزنم؟ مثلا یه مادر میدونه که بچه کوچیکش اگه بدو میخوره زمین اگه به ترسش غلبه نکنه و نگذاره که بچش بدوه هیچ وقت بچش دویدن رو یاد نمیگیره البته این با بی خیال فرق میکنه ها همون مادر باید به بچش میدون بده و اگه زمین خورد بهش کمک کنه اما تو کارش دخالت نکنه و بگذاره که تجربه کنه و احساس خوبی از تجربه کردنش داشته باشه

حالا 2 تا سناریو این وسط هست سناریو مادر نگران

بچه ندو میخوری زمین بشین بهت میگم عزیز دلم قربونت برم ندو زخمی میشی  چند سال بعد ....... مادر جون پاشو یکم ورزش کن یکم تحرک داشته باش اما بچه دیگه این کارو نمیکنه چون از بچهگی ترس زخمی شدن و افتادن داره

سناریو 2  مادر شیردل

افرین نینی بدو بدو کن افرین نترس بدو بچه زمین میخوره اشکال نداره مادر زخمش خوب میشه  چند سال بعد ...... بچه شده یه ادمی که ریسک پذیره و از اشتباهاتش درس میگیره و خودش قدرت تحمل مشکلات داره

من به نظر خودم ادما با مشکلاتشون با اشتباهاتشون دوست داشتنین به نظر شما میشه یه ادم رو با اشتباهاتش هرچقدر بزرگ دوست داشت؟

ته ديگ 2

جواب آزمایشم رو گرفتم

یوههههههووووووووو ته دیگ به راهه!!!!!

صبح ورزش سلامتی

۲ هفته پیش شرکت ما یک سری ازمایش کار برامون انجام داد که باید ۶.۵ صبح میرفتیم و از اونجا با یه ون مارو میبردند ازمایشگاه منم صبح ۵.۵ پاشدم که با ماشین برم دم شرکت اون روز گذشت

فرداش صبح ساعتم زنگ زد منم پاشدم لباسام رو پوشیدم که برم زدم بیرون

دیدم چقدر خیابونا خلوت شده تو همت که همیشه ترافیک بود پرنده پر نمیزنه

 

مونا روز قبلش گفت بهم که ساعت کار دولتی هارو کردن ۸.۵ با هودم گفتم یعنی ما اینهمه کارمند دولتی دارییییییییم؟ چقدر خوب شده

یکم گذشت بعد فهمیدم اااااااااا بابا من ۱ ساعت زود تر پاشدم

خوب خیالی نبود دیگه پا شده بودم گفتم حالا که زود پا شدم بهتره با ماشین برم تا دم شرکت

(چون شرکت ما تو طرح بود من نمیتونستم برم قبلا)

ساعت کاری ما ۸ شروع میشه من کی رسیده بودم ۶!!!! گفتم خوب بهترین فرصته برای فرانسه خوندن

این شد که من از فرداش خودم عمدا زود پا میشم

این تازه شروع ماجرا بود

بعدش مدیر داخلیمون جناب اقای انواری که من خیلی باهاش حال میکنم گفت تو که زود میای بیا پارک ایرانشهر من هر روز میرم ورزش تو هم بیا

منم از روز بعدش رفتم پارک آقا ییییک حالی میده که نگو از اون روز انرژیم انگار ۱۰۰ برابر شده دیگه تو کار چرت نمیزنم وقت میکنم فرانسه بخونم شبا خوابم راحت شده خلاصه آدم که زود پا میشه نه به ترافیک میخوره نه دیگه خواب آلود میره سره کار تازه کلیم وقت اضافه داره

انشا ا... که کانادا هم پارک و ورزش صبحگاهی داشته باشه که ما بتونیم ادامه بدیم

وعده لباس گرم

دوباره امیر برگشت با داستانهای فیلسوفانه

داستان امشب رو که میخوام واستون بگم از لحاظ فلسفی یکم سنگینه بنابراین خوب راجع بهش فکر کنید

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.....

اما حالا این چه ربطی داره یکم این روزا رو و حرفا رو بگردید خودتون ربط ماجرارو می فهمید.

راستی؟ بعد از ارسال مدارک چی کار میشه کرد بجز فراسنه خوندن و حالا یاد گرفتن نرم افزار های جدید ؟

من حوصلم سر رفته !!! شما چی کار کردین؟

ما برگشتیم

ما سه شنبه شب از تهران به سمت چالوس حرکت کردیم ۱۱ راه افتادیم نزدیکای ۳ بود رسیدیم تنکابن

صبحش رفتیم واسه ۲ تا از دوستای عزیزمون که تازه ماه عسلشون بود ویلا کرایه کردیم که اینم واسه خودش داستانی داشت:

این دو تا دوستمون همه بارو بندیل رو جمع کرده بودند و اورده بودند بجز یه سری مدارک پیش پا افتاده مثل شناسنامه و گواهینامه و کارت ملی و بیمه و از اینجور خرت و پرتهای بار زیاد کن.

یه جا اول پیدا کردیم تر تمیز بزرگ با ساحل اختصاصی تازه بزی از سوییتاش جکوزیم داشت . سر قیمتم ۲ ساعت چونه زدیم که صاحبش قبول کرد ازش کم کنه اخرش گفت شناسنامه ندارید نمیشه

دو باره رفتیم گشتیم و گشتیم یه جا دیگه پیدا کریم بعد گفتیم یه رکب بزنیم بهشون گواهینامه مونا رو بدیم به خانم دوستم که تا گفتن مدرک بگه ما گواهینامه داریم رفتیم تو منتها چونه زیاد نزدیم گفت مدارک که خانم دوستم تندی دستشو کرد تو کیفشو گفت این گواهینامم

یه نفس راحت کشیدیم که گیر نداد شناسنامه ۲ تا تونو میخوامو از این حرفا داشتیم میرفتیم بالا که پیرزنه صاحب ویلا یهو به اونی که ویلا رو جور کرده بود یواشی گفت این گواهینامه اون یکی دخترستا!!!

ما همه نفسا تو سینه حبس که الانه که گیر بده که او یارو که ویلا رو جور کرده بود گفت اشکال نداره با همن دیگه و هه هه هه

که ما هم خیالمون راحت شد و رفتیم وسایل رو بردیم تو

بعد رفتیم رامسر رستوران برادران که جاتون واقعا خالی ۲ ساعت تو صف واستادیم تا نوبتمون شد ولی می ارزید. خیلی غذاهاش عالیه رفتید رامسر حتما برادران رو تو برنامتون بزارید.

دیگه بعد ظهر چهارشنبه جایی نرفتیم و به استراحت گذشت.

پنجشنبه خواهر خانمم با باجناغ جان که شبش به ما ملحق شده بودن و مامانم اینا و خواهرم اینا قرار بود بریم جاده ۲۰۰۰ که ماهی بزنیم به بدن اما نمیدونم که چرا از تله کابین رامسر سردراوردیم

توصیه: تله کابین رامسر ۴ کیلومتر طول داره و تا ارتفاع ۹۰۰ متر از سطح دریا بالا میره قیمتش ۱۰۰۰۰ تومن نفریه به نظر من خیلی بهتر از تله کابین نمک ابروده چون هم مدت بالا رفتنش بیشتره هم فضای بالاش خیلی تمیزتره و قشنگتره قیمتشم مناسب تره پیست کارتینگ و پینتبالم داره که اونم نمک ابرود هم داره.

شبشم رفتیم ویلای عموی مونا که اونا هم اتفاقا همون نزدیکیای ما ویلا گرفتن ویلاشون خیلی بزرگ بود از جاده ویلا شروع میشد تا کنار دریا باحال بود جاتون خالی جوجه زدیم

جمعه هم اول صبح رفتم تو سایت رفاحی که حساب بانکیمو اعلام کنم که میگفتن اخرین روزشه

اخه قبلا من رو به عنوان سرپرست خانوار قبول نمیکردن می کردن میگفتن خودمون به موقعش تورو حساب میکنیم. که الحمد الله با تلاش شخص شخیص بنده و حس مسئولیتی که از خودم نشون دادم من رو به عنوان سرپرست خانوار قبول کردند.

بعد ظهر جمعه ساعت ۳ راه افتادیم که به ترافیک جاده خوردیم و ساعت ۱۱ رسیدیم خونه. راستی یه سوغاتم با خودم اوردم سرماخوردگیه خفن!!!!

راستی شماها جایی نرفتید؟

آخ جوووون شماااااااااااااااااال یوهووووووو

اقا ما دیدیم که کارامون رو که انجام دادیم تابستون هم که داره تموم میشه پس بهترین تصمیم شماله

فرانسه رو بوسیدیم (چون دوسش داریم) اما نذاشتیمش کنار که با خودمون کتابامونو میبریم و می خونیم!!!

اوضاع خیلی قر و قاتیه ۶ ماه دوم سال یکم واسه ما کارمندا سخت میشه ببینید امیر کی گفته!!!

پس تا وقت داریم  باید بزنیم به جاده

ما میریم شمال جاییییییی همتووووووون خالی بعدش میام تعریف میکنم چی شد و کجاها رفتیم

فعلا بای بای دعا مون کنید سالم بریم بیایم بعد بریم کانادا

راستی شما نمیایید؟؟؟؟؟؟ میاید بگیدااا!!! ما پایه مسافرت دسته جمعیم

عشق بالاخره يعني چي؟

  اين متن به من ايمل شد بابا چرا هرچي ما ميگيم قبل از ما يكي گفته!!!! شوخي كردم اين رو حتما اونايي كه ۲ تان بخونن اين متن رو نادر ابراهيمي نوشته!!

نادر ابراهيمي داستان‌نويس معاصر ايراني است

او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمينه‌هاي فيلم‌سازي، ترانه‌سرايي، ترجمه، و روزنامه‌نگاري نيز فعاليت کرده‌است.

 

 همسفر!

در اين راه طولاني كه ما بي‌خبريم

و چون باد مي‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هايمان با هم باقي بماند

خواهش مي‌كنم! مخواه كه يكي شويم، مطلقا

مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد

مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم

يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را

و يك شيوه نگاه كردن را

مخواه كه انتخابمان يكي باشد، سليقه‌مان يكي و روياهامان يكي.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست.

و شبيه شدن دال بر كمال نيست، بلكه دليل توقف است

عزيز من!

دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند.

اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق و يكي كافي است.

عشق، از خودخواهي‌ها و خودپرستي‌ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست .

من از عشق زميني حرف مي‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري.

عزيز من!

اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد .

بگذار در عين وحدت مستقل باشيم.

بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم..

بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنيم ،اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند.

بحث، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل .

اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست .

سخن از ذره ذره واقعيت‌ها و حقيقت‌هاي عيني و جاري زندگي است.

بيا بحث كنيم.

بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم.

بيا كلنجار برويم .

اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم.

بيا حتي اختلاف‌هاي اساسي و اصولي زندگي‌مان را، در بسياري زمينه‌ها، تا آنجا كه حس مي‌كنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي‌بخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.

من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم.

بي‌آن‌كه قصد تحقير هم را داشته باشيم .

عزيز من! بيا متفاوت باشيم.

نخونيد بهتره!!!!

يه داستاني قديما خونده بودم كه خيلي تو زندگي كمكم كرد!! اولم بگما اگه قراره اين داستان رو بخونيد بعد هم فقط يادتون باشه و تو زندگيتون به كارش نبريد نخونيد بهتره

اين همه داستان اي مختلف رو گفتن كه ما تو زندگيمون به كار ببريم اگه ديروزمون با امروزمون فرقي نكنه و نخوايم تغيير كنيم اصلا واسه چي داريم زندگي ميكنيم!!!

بعضيا كه ماشالا... يه كتابخونن هرچي بهشون ميگي از حفظن اما وقتي نيگاه ميكني بهشون همش ميگن همه حرفاتون رو قبول دارم اما نميتونم من آدمش نيستم

اينا همش داستانه اين موضوع فرق داره (رك بگم خودشون رو گول ميزنن) تو توانايي  مختلف انسانها شكي نيستا من قبول دارم همشونم با هم فرق ميكنه اما اينو ميدونم ادم ضعيف نداريم (بابا يارو دست نداشت با پاش پيانو ميزد باورتون ميشه اصلا )

خوب بريم سراغ داستان امشب كه داره كم كم دير ميشه

استاد، شاگردان را برای یك گردش تفریحی به كوهستان برده بود. بعد از یك پیاده روی طولانی، همه خسته و تشنه در كنار چشمه ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت كنند. استاد به هر یك از آنها لیوانی آب داد و از آنها خواست قبل از نوشیدن آب، یك مشت نمك، درون لیوان بریزند. شاگردان هم همین كار را كردند، ولی هیچ یك نتوانستند آب را بنوشند، چون خیلی شور بود. بعد، استاد مشتی نمك را داخل چشمه ریخت و از آنها خواست از آب چشمه بنوشند و همه از آب گوارای چشمه نوشیدند. استاد پرسید: « آیا آب چشمه هم شور بود؟ ». همه گفتند: « نه. آب بسیار خوش طعمی بود. » استاد گفت: « رنج هائی كه در این دنیا برای شما در نظر گرفته شده است نیز همین مشت نمك است، نه بیشتر و نه كمتر. این، بستگی به شما دارد كه لیوان آب باشید یا چشمه كه بتوانید رنج ها را در خود حل كنید. پس سعی كنید چشمه باشید تا بر رنج ها فائق آئید. »

خوب حالا فهميديد انقدر از واژه هاي نميتونم نميشه بدم مياد كه نگو راه داره

بجاش بگو راهشو بلد نيستم، دارم سعي ميكنم، تا حدودي رفتم جلو اما هنوز خيلي راه دارم. اينا يعني تو داري رو به جلو حركت ميكني.

هر كي مخالفه اصلا واسم مهم نيست

ياده يه جك هم افتادم يارو رفت خياطي پارچشو داد گفت واسم كت بدوز يارو هم گرفت گفت باشه

بعد صاحب پارچه گفت نكنه برم بيام بگي سوزن نداشتم ندوختم يارو گفت نه

گفت نكنه برم بيام بگي برق رفته بود ندوختم يارو گفت نه

گفت نكنه برم بيام اصلا نميخواد كت بدوزي!!! پارچه رو بده بياد!!!

الكي دنبال ربطش نگرديد بي ربط بود!!!

یک داستان ایرانی!!! (+12) (یکم ترسناکه)

اول قبل اینکه بریم سراغ داستان امشب (البته وقتی دارم این پست رو میزنم صبحه ها ولی شما شب بخونین که خوابتون ببره)یه موضوعی رو دوستان متذکر شدند که تو که بازدید کنندهات اينقدر خوبن چرا اینقدر نظراتت پایینه آمارش من بعد از کلی بررسی به این نتیجه رسیدم که فقط یه احتمال میمونه که بچه ها نظر نمیدن و اونم اینه که بچه ها کیبوردشون خرابه و فقط دارن با موس کار میکنن و من همینجا از بقیه بچه ها که پرسیدن نظراتت کو؟ معذرت خواهی میکنم. 

 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان


خوب حالا اين داستان چند تا نكته داره كه به درد ماها كه مهاجريم خيلي ميخوره

۱- اين ميگه هرجا به كسه ديگه اي اعتماد كردي نقطه ضعف نشون دادي اون ممكنه از اون استفاده كنه (قبل اينكه وبلاگمو دوستان مزين به فهش نكردن بگم كه اين ۱۰۰٪ موارد رو شامل نميشه اما احتمالشو بالا ميبره)

۲- اين داستان ميگه قورباغه بودي بايد خورده بشي بي برو برگرد. چه توسط مارها چه توسط لك لك ها

۳- اگه يه اجتماع درست كرديد و با هم بوديد حداقل تا همه به اجماع نرسيدند كاري نكنيد چون موجب ميشه مارها برگردند و مشكل ميشه ۲ تا

۴- اگه لك لك ها مارها رو خوردن و تموم شد بايد به فكر سير كردن شيكمشون باشي و الا خودتو ميخورن

۵- فرق بين دوست و دشمن به باريكي يه تار مو

۶- اين نكته نيست يه سواله حالا كه ما داريم ميريم كسي ميدونه اونجا به كي ميشه اطمينان كرد به كي نه؟