دوباره امیر برگشت با داستانهای فیلسوفانه

داستان امشب رو که میخوام واستون بگم از لحاظ فلسفی یکم سنگینه بنابراین خوب راجع بهش فکر کنید

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.....

اما حالا این چه ربطی داره یکم این روزا رو و حرفا رو بگردید خودتون ربط ماجرارو می فهمید.

راستی؟ بعد از ارسال مدارک چی کار میشه کرد بجز فراسنه خوندن و حالا یاد گرفتن نرم افزار های جدید ؟

من حوصلم سر رفته !!! شما چی کار کردین؟