اول قبل اینکه بریم سراغ داستان امشب (البته وقتی دارم این پست رو میزنم صبحه ها ولی شما شب بخونین که خوابتون ببره)یه موضوعی رو دوستان متذکر شدند که تو که بازدید کنندهات اينقدر خوبن چرا اینقدر نظراتت پایینه آمارش من بعد از کلی بررسی به این نتیجه رسیدم که فقط یه احتمال میمونه که بچه ها نظر نمیدن و اونم اینه که بچه ها کیبوردشون خرابه و فقط دارن با موس کار میکنن و من همینجا از بقیه بچه ها که پرسیدن نظراتت کو؟ معذرت خواهی میکنم. 

 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان


خوب حالا اين داستان چند تا نكته داره كه به درد ماها كه مهاجريم خيلي ميخوره

۱- اين ميگه هرجا به كسه ديگه اي اعتماد كردي نقطه ضعف نشون دادي اون ممكنه از اون استفاده كنه (قبل اينكه وبلاگمو دوستان مزين به فهش نكردن بگم كه اين ۱۰۰٪ موارد رو شامل نميشه اما احتمالشو بالا ميبره)

۲- اين داستان ميگه قورباغه بودي بايد خورده بشي بي برو برگرد. چه توسط مارها چه توسط لك لك ها

۳- اگه يه اجتماع درست كرديد و با هم بوديد حداقل تا همه به اجماع نرسيدند كاري نكنيد چون موجب ميشه مارها برگردند و مشكل ميشه ۲ تا

۴- اگه لك لك ها مارها رو خوردن و تموم شد بايد به فكر سير كردن شيكمشون باشي و الا خودتو ميخورن

۵- فرق بين دوست و دشمن به باريكي يه تار مو

۶- اين نكته نيست يه سواله حالا كه ما داريم ميريم كسي ميدونه اونجا به كي ميشه اطمينان كرد به كي نه؟