فلسفه بدرقه
پنجشنبه به دعوت یکی از دوستان که فکر کنم دوست نداشته باشه اسمش رو بیارم يا شايدم رفتیم به یک رستوران برای بدرقه 2 تا عزیز که راهی دیار سرما بودن. تازه اونم با داشتن کوچولو (وايييييي
)
من و مونا برای اولین بار بود که تو ی اون جمع میرفتیم من خودم به شخصه مشکلی تو برقرار کردن ارتباط با افراد غریبه ندارم و الحمد لله مونا هم همین توانایی رو داره.
اما یه جورایی جو برامون غریبه نبود از همون اول با بچه ها گرم گرفتیم انگار خیلی وقته همدیگرو میشناسیم بیشتر اون جمع مصاحبه رفته بودن و قبول هم شده بودند و اکثرا منتظر بودن
انتظار رو میشد از تو نگاه اکثرشون دید. از اینکه آماده پروازن از اینکه از اینجا خستن از اینکه میخوان دوباره آشیانشون رو یه جای دور درست کنن و اینجا بلا تکلیفن
برای اولین بار بود که حس رفتن رو تو خودم شبیه سازی کردم که رفتن بهمون چقدر نزدیکه آینده خودم و مونا رو دیدم تو اون خانواده که راهی بودن .
یه آن حس کردم هیچ چی زبان نمیدونم و الان دارم میرم وسط دهکده گرگا (با استفاده از وبلاگ دنیای سبز من)
بیرون که اومدم از افکارم خدارو شکر کردم که پروسمون طولانی تر شده چون وقت دارم بیشتر بخونم بیشتر بشناسم بیشتر خودم رو برای یه محیط ناشناخته به اصطلاحی اداپته کنم
از آفیسر نمی ترسم چرا که اونم یه آدم معمولیه با قانونهای انسانی یعنی احساس داره منطق داره و و و
یعنی بر اومدن از جلسه مصاحبه برام مثل یک آب خوردنه
یه چیز دیگه من رو میترسونه اونم اینه که وقتی تنها شدی وقتی همه برات جدید بودن تو یه کشور غریب که زبونشون رو نمیتونی به درستی مثل خودشون حرف بزنی اون موقع هم این احساس قدرت رو میکنی؟ تو هر جمعی بری میتونی ارتباط بر قرار کنی یا نه میری یه گوشه میشینی بقیه رو نیگاه میکنی و خجالت میکشی حرف بزنی؟
این صحبتهایی که با هم میکنیم حاصل زندگی بیست و چند ساله ای که ما تو کشورمون داشتیم
خیلی از جملاتمون رو از فیلمها سریالها و حتی کتابها و داستانها گرفتیم اما خوب داریم میریم جایی که یه فیلم ازش ندیدیم پای سریالهاش نشستیم. دغدغه هاشون رو نمیدونیم حتی نمیدونیم اونها به چی میخندن از چی ناراحت میشن و و و
خلاصه بماند ما تو راهی قدم گذاشتیم که منتهی میشه به فردا معلوم هم نیست چی قراره پیش بیاد توش مطمئن هم هستم انسان رو خدا طوری آفریده که تو سخت ترین شرایط هم خودش رو منطبق میکنه همه رفتن شد ما هم میریم میشه
ما رفتیم بدرقه 2 تا خانواده یه روزی هم میرسه که بقیه میان بدرقه ما
مثل تموم شدن دبیرستان مثل تموم شدن دانشگاه مثل تموم شدن سربازی همه اینها تموم شده و فقط خاطرات خوبشون باقی مونده
حالا با یه حس متفکرانه ای
بریم و همون فرانسمون رو بخونیم نههههههه؟
اولین چیز هایی که ازمون میپرسن تو فرانسه اسممونه همه هم یه مدل نمیپرسن یه چند تا مدلش رو الان میگم
Votre nome, monsieur/madame?
Reza sajadi
Quel est votre nom, s’il vous plait?
Monsieur sajadi
اونها بر عکس ما نمیخندن وقتی بگید آقای سجادی هستید
Vous vous appelez comment, monsieur?
Sajadi
بعد میرن سراغ شغلمون اونم یه مدل نمیپرسن
Quelle esl votre profession?
Qu’est-ce que vous faites?
Quell est votre métier?
همشون هم یه جواب داره
Je suis …
بعد معمولا بحث شروع میشه حالا وسط بحث یه دفعه ازتون میپرسه موافقید یا نه
یا نه شما از کسی میخواید بپرسید موافقه یا نه
C’est d’accord? - oui , d’accord.
C’est d’accord? - Ah, non! Pas d’accord.
Pas de problem? - Non.
Pas de problem? - Ah, si!
این وبلاگ جاییست برای